من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم !
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم !
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم !
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی ازآینه مي ترسم !
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم !
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!!!
                                                  از:حسین پناهی

این پرنده ی کوچک نازنین

که بی خبر

از کنار پنجره ام پریدو رفت که رفت…

بی گمان نام عزیزش :

«خوشبختی» بود!!!
                                          از: وبلاگ داِئو

او رفت….

اکتبر 9, 2007

عقربه هاي ساعت را از حرکت باز بدار
تلفن را بکش
استخواني جلوي سگ بيانداز تا صدايش را نشنوم
بگو کسي سراغي از پيانو نگيرد
وبا نواي طبل تابوت را از جاي برکند
و عزاداران را خبر کن

و اين پيام را بگوش همگان برسان:

که او مرده است
بر گردن کبوتران سفيد نوار سياه ببند
به پليس سر گذر بگو دستکش سياه بر دست کند
آخر:
اوشمال من بود و جنوب من
شرق و غرب زندگي من
انگيزه هر روزه ام و خيال خوش هر روزه ام
او ظهر من بود و نيمه شبم
در خيالم مي گفتم عشق را پاياني نيست!
اشتباه مي کردم
ديگر نمي خواهم چشمم به برق ستاره اي روشن شود
همه را دور کن
رخ ماه را بپوشان و به خورشيد بگو به سياهي باز گردد
چرا از اين پس چشم به ديدنشان نخواهم گشود

…..او رفت…..

این شعر زیبا ازw.h-oden بود