شریعتی
04 ژوئن 2010 ۱ دیدگاه
د.علی شریعتی
دوست دارم این نوشته دکتر شریعتی رو تا آخر بخونین .. کمی روش تامل کنین و بعد هر چه خواستین بگین..
سر همه را به خاک بازی به خون بازی , فرقه سازی , دسته بندی , به جنگ های زرگری به ب ث های بیخودی به حرف های چرت و پرت , به فکرها و علم های پوک و پوچ , عشق ها و کینه های بی ثمر , به گریه ها و ندبه های بی اثر , به دشمن های عوضی , به خندهای الکی بند کردند . چشم ما را با لالایی خواب کردند.
فرنگی ها مثل مغول ها : ” آمدند و سوزاندند و کشتند و بردند و … ” اما نرفتند! . ما یا سرمان به خودمان بند بود و نخواستیم ببینیم یا به جانهم افتاده بودیم و نتوانستیم ببینیم و یا اصلا برگشته بودیم به عهد بوق به جستجوی قبرها , باد و بروت های استخوان پوسیده .. طلا هایمان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلایی ..دنبال نخود سیاه.
ملیت : نبش قبر
مذهب : شب اول قبر
حال : فراموشش کن
زندگی : ولش کن!!!!
………………………………………………
او مردی بزرگ بود . تفکراتی داشت که شاید خیلی زود گریبانش را گرفت.
او برای ایران و اسلام جنگید تا جایی که زبان یاری اش داد.
داد و فریاد دیگر همه را آسی کرده بود .. زندان و تبعید یارای مقابله با او را نداشتند.
او با عشق زندگی کرد و هر چه گفت و نوشت چنان تاثیری بر وجود مخاطبانش گذاشت
که که او را شریعتی نامیدند.
من میترسم….پس هستم(به یاد حسین پناهی)
17 اکتبر 2007 2 دیدگاه
من زندگي را دوست دارمولي از زندگي دوباره مي ترسم !
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم !
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم !
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی ازآینه مي ترسم !
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم !
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!!! از:حسین پناهی
پرندهء کوچک خوشبختی…..
17 اکتبر 2007 2 دیدگاه
این پرنده ی کوچک نازنین
که بی خبر
از کنار پنجره ام پریدو رفت که رفت…
بی گمان نام عزیزش :
«خوشبختی» بود!!! از: وبلاگ داِئو
او رفت….
09 اکتبر 2007 ۱ دیدگاه
عقربه هاي ساعت را از حرکت باز بدارتلفن را بکش
استخواني جلوي سگ بيانداز تا صدايش را نشنوم
بگو کسي سراغي از پيانو نگيرد
وبا نواي طبل تابوت را از جاي برکند
و عزاداران را خبر کن
و اين پيام را بگوش همگان برسان:
بر گردن کبوتران سفيد نوار سياه ببند
به پليس سر گذر بگو دستکش سياه بر دست کند
آخر:
اوشمال من بود و جنوب من
شرق و غرب زندگي من
انگيزه هر روزه ام و خيال خوش هر روزه ام
او ظهر من بود و نيمه شبم
در خيالم مي گفتم عشق را پاياني نيست!
اشتباه مي کردم
ديگر نمي خواهم چشمم به برق ستاره اي روشن شود
همه را دور کن
رخ ماه را بپوشان و به خورشيد بگو به سياهي باز گردد
چرا از اين پس چشم به ديدنشان نخواهم گشود
…..او رفت…..
این شعر زیبا ازw.h-oden بود